
نام داستان:خانه ی وحشت،House of Horrors
نوع داستان:ترسناک
نویسنده:سارا
شخصیت های داستان:ساراح،رزا،جیم
شاید شما با خوندن این داستان بگید هیچ ترسناک نیست و میتونست از این ترسناک تر هم باشه
اما شماها میتونید خودتون رو جای شخصیت های داستان بذارید
اینطوری بهتر میتونید اتفاقایی که توی داستان بیفته رو درک کنین وداستان جذاب تر به نظرتون برسه
واسه خوندن این پارت4 از داستان به ادامه مراجعه کنید

رزا چیزی نگفت و فقط به کمد اشاره میکرد
ـ چی ؟
ــ کمد ...
ـ کمد چی ؟
ــ کمد
ـ أهه میگم چی شده ؟
ــ گـ گـ گوشیه سـ سـ ساراح ... تـ تـ توی کـ کـ کمد بود
ـ نمیفهمم ... واضح تر حرف بزن
ــ خودت ببینی متوجه میشی
جیم نگاهی به کمد و نگاهی به گوشی انداخت
ـ خب ؟؟
ــ ا این همین گوشیه که با من تماس میگرفت
جیم چشماشو گرد کرد و همونجا خشکش زده بود
ــ جیم ؟؟ جیــم ... خوبی ؟
جیم بدون توجه به حرف رزا از اتاق خارج شد ... رزا نگاهی به کمد انداخت و با جیغ رفت بیرون نزدیکای غروب بود ...
جیم و رزا حتی یه کلمه هم حرف نزدن ... تا اینکه قار و قور شکم رزا سکوت رو شکست ... رزا خودشو جمع و جور کرد
ــ من دیشبم غذا نخوردم
ـ پس همینجا بمون من میرم بیرون و برمیگردم
ــ منم میام
ـ گفتم که ...
ــ آ آخه ... من از اینجا میترسم
ـ آههه ... پس ... میتونی خودت آشپزی کنی
ــ چی ؟ ... غذا ؟ من ؟
ـ خب گرسنه بمون
ــ اسپاکتی درست میکنم
ـ خیله خب
جیم نگاهی به رزا انداخت
ـ پس چرا نشستی ؟؟؟ ... بلند شو
ــ چشم
رزا بلند شد و اسپاکتی رو درست کرد و شروع کردن به خوردن غذا
ـ خوب بود ... ممنون ...
ــ نوش جان ... شما مطمئنید که ... ساراح رو اینجا ندیدید ؟؟؟
ـ بله ...
ــ آخه چطور ممکنه ؟ اون چند روز پیش بهم ایمیل زد آدرس اینجا رو بهم داد ... گفت که اینجا زندگی میکنه ... حتی عکسای خونشم برام فرستاد
ـ عکسای این خونه ؟؟
ــ خب آره
ـ خب شاید از اینجا رفته
ــ ولی ... ولی اون گوشی ؟ اون کمد ؟ اون اتفاق ؟ ...
جیم اومد کنار رزا نشست و باعث شد رزا کمی خودشو بکشه عقب
ـ خب ... تو میتونی اتفاقای امروز رو فراموش کنی ... شاید توهم زدی
ــ خب ... اگه من و توهم زده ... تو چی ؟؟؟ ... تو هم با چشمای خودت دیدی
ـ فراموشش کن
ــ من میترسم
ـ میتونی برگردی ...
ــ آآآآآ آخه هنوز نفهمید واسه چی ساراح نیست ؟ ... آخه ...
ـ پس اتفاقارو فراموش کن
ــ ا ..
ـ فراموشش کن
ــ بهم کمک کن
ـ کمک ؟ چه کمکی ؟
ــ تا ساراح و پیدا کنم
ـ خب اون از اینجا رفته ... میتونیم از همسایه ها بپرسیم که ... از ساراح خبری دارن یا نه
ــ ولی تعطیلاته هیچ کس نیست
ـ درسته ... اون از کی اینجا زندگی میکرده ... یعنی چه وقتی اومده این خونه ؟
ــ یک ماهه پیش
ـ اینطور که مشخصه پس همسایه هارو هم نمیشناخته
ــ آههه
ـ من میرم بخوابم ... شب بخیر
ــ منم میام
جیم چشماشو گرد کرد و با تعجب به رزا نگاهی انداخت
ــ من تنهایی میترسم
ـ ؟؟؟؟؟؟؟
ــ مـ مـ منظورم اینه که ..
ـ ؟؟؟؟؟؟
ــ من زمین میخوابم ...
ـ هه هه آهاااان ... خب ..
بعد پشت موهاشو با دستش تکون داد
ــ خواهش میکنم ... من از تنهایی میترسم
ـ خیله خب ... تو روی زمین بخواب ...
ــ منم همین و گفتم
ـ میتونی بیای
ــ خیلی ازت ممنونم جیم
بعد دنبال جیم رفت جیم چراغ و خاموش کرد و سرشو گذاشت روی بالشت
ــ خوابی ؟
ـ هوووووف ... اگه بذاری میخوابم
ــ نه یعنی نه ... نه چرا ... نه ... یعنی .......
ـ اراجیف بسه ... شب بخیر
ــ شب بخیر
چند دقیقه ای نگذشته بود که باز رزا همون سؤال رو پرسید
ــ جیــــم ... جیم ... پوووووووووف ... خوابه
رزا هر چی چشماش و میبست با ترسی که توی وجودش بود نتونست بخوابه ... که متوجه صداهایی عجیبی شد
ــ آهه ... چرا خوابم نمیبره ؟؟؟؟
بعد چند بار تو سر و صورت خودش زد تا از توهم بیاد بیرون
ــ همه توی فکر و خیالته رزا ... از چیزی نترس
بعد چشماشو بست و پتو رو کشید رو سرش صداها کم شده بود اما صدای کشیدن چیزی روی زمین میومد
منتظر قسمت های بعد این داستان باشید وبا خوندن این داستان مارو همراهی کنید
پاسخ:فدا